مرگ در می زند

» مرگ در می زند

مرگ در می زند


واژه ی مرگ ، برای همه ی ما آشناست. و این روزها بیشتر شنیده می شود. ترس از مرگ در هنگام شیوع بیماری های مسری افزایش پیدا می کند و البته در بیشتر مواقع برخی از آدم ها تازه به یاد مرگ می افتند و به یادشان می آید چنین چیزی هم وجود دارد.

در حالیکه مرگ بارها و بارها پیش از آمدن در می زند ، زنگ می زند و گاهی فریاد می کشد که؛ من هستم، وجود دارم ، و به سراغتان خواهم آمد. آری ، مرگ ، هر روز با بردن اطرافیانمان ، با تغییر فصول و آمدن پاییز و زمستان ، با بیماری و حوادث طبیعی چون سیل ، زلزله و ... به ما یادآوری می کند که روزی نوبت ما خواهد رسید. اما ما آنقدر غافل و غرق دنیا و روزمرگی هستیم که صدای فریادهای او را نمی شنویم. 

روزهای زیادی از زندگی ما بی یاد و توجه به مرگ می گذرد، و بسیاری از اعمال ما به خاطر همین فراموشی به گونه ی دیگری انجام می شود، شاید اگر قبل از انجام هر کاری به این فکر کنیم که روزی خواهیم مرد و در پیشگاه عدل خداوند حاضر می شویم از انجام خیلی کارها و رفتارها دست بکشیم؛ 

به فکر سود اضافی و دزدی از اموال دیگران نباشیم؛ مسئولیتهایمان را به درستی انجام بدهیم و از کارمان ندزدیم؛از تحقیر، طعنه،تمسخر و ... دیگران بپرهیزیم و هزاران کار دیگر که مرگ مانع انجام آنها می شود.

با این توصیف جامعه ای که به فکر مرگ و آخرت باشد، جامعه ای سرشار از خوبی و زیباییست. برعکس تصور بعضی از آدمها که به مرگ به دید منفی نگاه کرده و فکر می کنند یاد مرگ باعث افسردگی و ناامیدی می شود. انسانی که می داند بعد از مرگ نابود نشده و قرار است به جهانی برود که خودش ساخته ، به جایی برود که خودش آن را آماده کرده ، نه تنها افسرده نمی شود ، بلکه تلاش خود را چندین برابر می کند تا بتواند در آن جهان جایگاه بهتری داشته باشد. او می داند که سختی های این دنیا گذراست و پاداشی بزرگ برای او به ارمغان می آورد. او می داند با خمودگی و ناامیدی ، نه تنها فرصتهای زندگی خود را در دنیا، بلکه در آخرت نیز از دست خواهد داد.

شاید این بیماری در لحظه ی اول بسیار وحشتناک باشد ، اما همین که ما را به یاد مرگ و آخرت بیاندازد باعث رشد و پیشرفت ما می شود و به ما یاد می دهد باید با یکدیگر مهربانتر باشیم ، به هم کمک کنیم و همدل و همراه لحظات سخت باشیم چرا که این دنیا بسیار کوتاه است و تنها چیزی که برای ما باقی خواهد ماند ، اعمال ماست.


نویسنده : نسترن صمدپور 


مجله ارم بلاگ 



آخرین مطالب این وبلاگ