۴ سال پیش
» شعر غم
شعر غم
شب ِ بیداد خداحافظی است،
غم چنین می خواند:
شب ، شب عاشقی است.
قلب ِ غم خالیست، از این واژه ها،
دل پر از شور لقا،
چشم غم، دیده همه نادیده ها.
صبح، را نیز، غم بیدار کرد،
کوزه ای پُر، از سکوت چشمه ها،
چشمه ای جوشید، لیکن بی صدا،
راه رفتن، جاده ای بی انتها،
شوق رفتن، تا فراسوی خدا.
غنچه ای را، دامنی ، در تاب داد،
غم، گلویش را، نگاهش آب داد.
ظهر شد، غم ناله کرد،
آسمان را، با گلویش ، پاره کرد.
ابر ،هفتاد و دو قطره خون چکید،
کودکی، گریان و خاکی می پرید.
غم، در آن ویرانه ها، ویرانه شد،
در دل بیگانه ها، بی خانه شد.
شب شد و ، غم آخرین شعرش سرود،
آن سر بالای نی، جرمش چه بود؟!


وبلاگ عاشقانه ها
