۴ سال پیش
» شعر در راه
شعر در راه
سوخته ام،
سوخته ای،
جان مرا،
بی آتش و بی هیزم و دود.
در غم و داغ ِ دلی،
که شده خاکستر.
تو بگو،
می شوم ققنوسی،
پر کشم تا افلاک؟!
سوختنم داشته است،
بی تو چه سود ؟!
گل به گل می خندد،
و شقایق غمگین،
در غم ِ خویش،
فرو رفته به داغ.
همدمش قاصدکیست،
که گذر داشته از چشمه و رود.
تو به غم می خندی،
من ولی حیرانم.
تو بگو،
می رسد آن روز،
که باران آید؟
می رسد باد بهاری،
می رسد زود ِ زود ؟!


وبلاگ عاشقانه ها
