۳ سال پیش
» شعر پروانه ی بی پروا
شعر پروانه ی بی پروا
دیگر ندارم طاقتی
در بین لشکر مانده ای
روح من و ریحان من
تنها و مضطر مانده ای
در بین تیر و نیزه ها
بی بال و پرپر مانده ای
من باشم و بینم که تو
جانان من ، درمانده ای
چشم از جهان بستی چرا؟
در راه اکبر مانده ای
باید بیایم سوی تو
بی یار و یاور مانده ای
باشم بلاگردان تو
سربازم و ، فرمانده ای
من می روم تو از غمم
با صورت ِ تَر ، مانده ای
غمگینم از اینکه تو باز
در فصل آخر ، مانده ای
در پیش چشم خواهرت
خونین و بی سر مانده ای
طاقت ندارم بینمت
در تشتی از زر مانده ای


وبلاگ عاشقانه ها