داستانک نگاه خدا

» داستانک نگاه خدا

داستانک نگاه خدا


هر روز به مسجد می رفت،

و سه ساعت در آنجا ، با خدا خلوت می کرد.

دلش را در چشمه ی بیکران محبت خدا صفا می داد ، تا در کوران سیاهی زمینی ها ، تیره و کدر نشود. اما آن روز، کارهای بیشتری داشت و زمان کمتری.

تصمیم گرفت،زمان کمتری در مسجد بماند.

وقتی از مسجد خارج شد ، هر چه به اطراف نگریست ، اثری از کفش هایش نیافت.

وقتی مطمئن شد که کفشی در کار نیست، لبخندی زد ، و به مسجد بازگشت.

او می دانست، که خدا،

 کفش هایش را پنهان کرده است.


نویسنده : نسترن صمدپور 


مجله ارم بلاگ

آخرین مطالب این وبلاگ



Buy Website Traffic Cheap
Buy website Traffic