داستانک خواب

» داستانک خواب

داستانک خواب


قرنها بود ، که شب بود و شب،

خورشید و روزی در کار نبود،

تنها چند ستاره و یک ماه در آسمان باقی بود. هیچکس اعتراضی نداشت،

 و همه عجیب در روشنی قناعت می کردند.

ماه خسته و نالان به خورشید گفت:

بیا و مرا از این همه خستگی برهان،

بیا و در آسمان بمان.

خورشید نگاهی به زمین انداخت و گفت:

اینجا،

هیچکس دلتنگ من نیست...

 

نویسنده :

نسترن صمدپور


مجله ارم بلاگ


آخرین مطالب این وبلاگ