شعر آخرین طلوع

» شعر آخرین طلوع

به نام خدا

آخرین طلوع


دیگر نخواهد زد ز مشرق سَر سپیده،

زیرا که داغ خانه ی حیدر(علیه السلام) شنیده.


طوفانی از بغض و حسد، بر خانه ی او،

خیمه زده و خانه را آتش کشیده.


زهرا بلاگردان حیدر گشته بنگر،(علیهما سلام)

پشتش به زیر بار این غم، شد خمیده.


آهی کشید از عمق جان زهرا و، حیدر،(علیهماسلام)

می بیند از مسمار در هم خون چکیده.


زینب(سلام الله علیها) پریشان و سراسیمه زِ وحشت،

با آه و گریه، در پی مادر دویده.


آه ای خدا، رفته زِ دستم مادر ای وای،

بابا ببین رنگ از رخ مادر پریده.


جاری شده از پشت در یک چشمه ی خون،

کار گُل نشکفته به آخر رسیده.


زهرا رها کن دست من را، جان حیدر،(علیهماسلام)

بنگر که جان حیدرت(علیه السلام) بر لب رسیده.


بردی به دنبال خودت روح علی(علیه السلام) را،

بعد تو دیگر زندگی از من بریده.


داغ تو آتش زد به جانم، سوختم من،

خاکسترم را بنگر اینجا آرمیده.



شهادت حضرت زهرا سلام الله علیها و شروع ایام فاطمیه را تسلیت عرض می نمایم


شاعر : 

نسترن صمدپور 


آخرین مطالب این وبلاگ